روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندان بان خود بودم...
"فروغ"
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد نبرده ام
دستانت را به خاطر دارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش نكرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد نبرده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زنيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي شادی !
من عشقت را فراموش نكرده ام
هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني...
و تو از آن سوی افق ها می آیی...
نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني...
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام
. بازم غیبتم طولانی شد. آخه اصلا وقت نمی کنم که بیام چیزی بنویسم حتی واسه روز تولدم... اگه پروژه ها و ساعت های بد کلاسام بزارن سعی می کنم زود به زود بیام. راستی از اون دوستای گلم که روز تولدم یادشون بودو اومدن تبریک گفتن ممنونم
این شعرو تقدیم می کنم به طلوع ابدیم...
*آفتاب*
آه ای آفتاب دور
من عاشق تو ام
و جز شعر چیزی ندارم
اما روزی به خاطر تو
تمام شعر هایم را
بر شاخ و برگ بلوط های کوهستان
و بر زبان کودکان جا می گذارم
و به سوی تو می آیم...
نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
سلام چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود... واسه شهرم واسه اتاقم واسه خاطرات قشنگی که دارم همون خاطراتی که بقول تو چه تلخو شیرین دست نخورده باقی می مونن... راستش اصلا وقت نمیشد که بیام چیزی بنویسم ولی حالا بعد از۲ ماه دوباره مینویسم از چیزایی که اتفاق افتاد از اتفاقایی که میوفته. راستی هنوز وقتی قاصدک میبینی یه آرزو تو دلت میکنیو بعد فوتش کنی؟ یا دیگه این ذوق و شوق کودکانه تویه این همه شلوغی گم شد ه... قاصدکی روی سنگ فرش خیابان در انتظار یک دست ، یک فوت... این همه رهگذر.. کسی پیامی ندارد برای کسی؟ قصه این همه تنهایی را قاصدک به کجا خواهد برد؟ ![]()
من اومدم. اوه اوه چه گردو خاکی گرفته خلوتم. 
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
از پلکان شب ماه را می بينی!؟
من در آنجابا خيال زيبای چشمانت بيدارم
و در انتظار شنيدن صدای آرام تو،
تپش حرارت ستارگان نرگسين را
دل تنگ، دل تنگ می شمرم
اينجا ست که نسيم سبز
تو را برايم طراحی می کند
تا سوزش تشنگی ام را
بر دره های تنت بنگارد
آه
تو هنوز در انبوهِ ستارگان قدم می زنی
و من در شبی حرير،
پر از آرايشِ گل بو ته های مهتاب
تو را نظاره می کنم
نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
سلام
. امروز سینزدهم چقدر زود تعطیلات تموم شد من دو روز دیگه باید برگردم
مشهد ولی هنوز طرح هامو نکشیدم تحقیقم نصفه ست پلان هامو کامل نکردم ![]()
از همه بدتر اینکه باید برم جلوی ساختمونا طرحشونو بکشم . حالا یه بچه بامعرفت
بهم قول داده که برام بکشه![]()
البته تنبل نیستم مسافرتمون بنا به دلایلی طولانی شد بعد هم که برگشتیم مثل
خاله بازی هی ما می رفتیم هی اونا می اومدن عید دیدنی ![]()
حالا این شعر قشنگو می نویسم تا روحیه بگیرم واسه انجام
کارام و تقدیمش می کنم به شما دوستای گلم![]()
![]()
نشانی
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
سلام من اومدم یه خورده دیر شد ولی به هر حال اومدم. سال ۸۵ هم با همه
خوبی ها بدیاش تموم شد ولی ...
بکوشیم در سال جدید همانی باشیم که " مادر ترزا" می خواست:
معمولا" مردمان، بی انصاف و خود محور هستند، به هر حال آنان را ببخش.
اگر مهربان باشی، تو را به داشتن انگیزه های پنهانی و خود خواهانه متهم می کنند،
به هر حال مهربان باش.
اگر شریف و صادق باشی، فریبت خواهند داد، به هر حال شریف و صادق باش.
آن چه سالیان سال صرف ساختنش کرده ای، یک نفر می تواند یک شبه ویران سازد،
به هر حال سازنده باش.
اگر به آرامش و شادکامی برسی بر تو حسد خواهند ورزید،
به هر حال شادمان باش .
مهم ترین چیزهایی را که به دست آورده ای به دنیا ببخش، حتی اگر کم باشد،
به هر حال بخشنده باش.
و در تحلیل نهایی در خواهی یافت که آنچه بوده است، بین تو و خدای تو بوده،
به هر حال نه بین تو و دیگران.
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
این شعر خیلی زیبا فروغ فرخ زاد را تقدیم می کنم به سارای عزیزم![]()
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 4:1 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
و امروز زمانی است که عشق آغاز شد و یا از قعر دالانهای قلبهامان
مثل چشمه ای جاری شد چشمه ای که زلالی اش را مدیون زیبایی یک نگاه است و یا
جادوی حسی آبی به نام دوست داشتن. بله اکنون زمان آن است که ندای درونمان را بشنویم ندایی که
به ما می گوید کافی ست خوب ببینی که عشق هنوزم هست و هروز می شود عاشق بود ...
نباید برای ابراز عشق به دنبال بهانه یا مناسبت بود بلکه اگر بخواهی میتوانی هر روز حضورعشق را
در نبض لحظه هایت حس کنی و در قلبت ولنتاین را چشن بگیری![]()
![]()
![]()

خلاصه بگم.......... روز عشاق رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم. و برای همتون آرزوی
خوشبختی دارم ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY